باهشت باهشت گردشگری مشهد
اقامتگاه بوم گردی جاده ابریشم

خاطره ی یک شب اقامت در اقامتگاه بوم گردی جاده ابریشم: خانواده ی ما تشکیل شده از پدر، مادر، من و برادرم احسان. من و احسان به فاصله ی دو سال از هم به دنیا اومدیم وخب مثل هر خواهر و برادر دیگه ای باهم بگو و مگو و کل کل های خودمون رو داریم. کوچیک تر که بودیم خونه ی مامان بزرگ وپدر بزرگ از سرو صدا وریخت و پاش ما و نوه ها در امان نبود! بزرگ تر که شدیم خونه ها کوچیکتر شد و آپارتمان های نقلی جای خونه های حیاط دار با صفا رو گرفت، حتی پدر بزرگ و مادربزرگ ام اون خونه ی حیاط دار که حوض وسط اش تابستون ها از هندونه و خربزه پر می شد و فواره اش برای ما عالمی داشت رو فروختن و صاحب یکی از خونه های قوطی کبریتی بالا شهر شدن.

من و احسان وارد دانشگاه که شدیم سرمون خیلی شلوغ شد و تفریحات مون محدود شد به کافه رفتن با رفقا و شب نشینی با بچه های دانشگاه.  مدتی بود که نفس ام تنگ می شد تو این کافه های پر از دود و تاریک، دیگه نه شِیک گلاسه ها می چسبید نه بوی قهوه مستم می کرد! دلم یه تغییر اساسی می خواست. یه جای دنج و با صفا که بشه توش نفس کشید.

توی جمع مون به تازگی یه دختری اضافه شده بود که خیلی اهل طبیعت گردی بود. یکی از پنجشنبه شب ها که توی یکی از کافه های بالاشهر جمع شده بودیم، هاله همون دختر شاد طبیعت گرد اعلام کرد فردا صبح زود میخواد بره اقامت گاه بوم گردی جاده ابریشم. راستش وقتی اعلام کرد بچه ها اکثرا مسخره اش کردن و بهانه آوردن که یه جمعه می تونن تا لنگ ظهر بخوابن و ترجیح میدن جمعه شون تو رختخواب سپری بشه. هاله که اوضاع رو اینجوری دید دیگه ادامه نداد و چون باید صبح زود می رفت ازهمه خداحافظی کرد و رفت.

خیلی دلم می خواست که باهاش برم اما گذشتن از خواب جمعه برام سخت بود! بالاخره دل یک دله کردم و بهش پیام دادم که اگه اشکالی نداره من باهاش میرم. هاله پیام داد با کمال میل و گفت فردا شش صبح میاد دم خونه دنبالم. اینکه چقدر به خودم زور آوردم که صبح زود بلند بشم بماند اما با دیدن اون جیپ زرد و مشکی و دیدن صورت بشاش هاله خواب از سرم پرید!

هاله استارت زد و سفر یک روزه ی ما شروع شد. مقصدمون اقامتگاه بوم گردی جاده ابریشم بود که هاله در وصف اش سخنرانی ها کرد.

اون گفت اقامتگاه جاده ابریشم در 55 کیلومتری نیشابور و در روستای درخت سپیدار واقع شده که بیش از صد سال قدمت داره و سال 94 بازسازی شده.

راستش هوای گرگ و میش صبح و تکون های گهواره وار ماشین باعث شد دوباره خواب به چشمام بیاد. هاله که وضع رو اینجوری دید پیشنهاد کرد که تا رسیدن به مقصد یه چرتی بزنم، منم چشمام رو بستم و خوابیدم. تازه چشمام گرم شده بود که با حرکت دست هاله روی شونه ام از خواب بلند شدم.

هاله جلوی یک عمارت کاهگلی خیلی قشنگ پارک کرده بود. با شوق زیادی پیاده شدم و وسایل رو برداشتیم و از در آبی فیروزه ای زیبای  اونجا وارد شدیم.

حوض خونه ی عمارت اولین چیزی بود که نظرم رو جلب کرد من رو برد به خونه ی مادربزرگم و وجودم سرشار از شیطنت شد! به سمت حوض رفتم و مشتی آب به صورتم زدم تا کاملا سرحال بشم.

هاله به سمت مردی رفت که لباس سنتی به تن داشت  برای توضیح و راهنمایی عمارت ایستاده بود. ما پشت سر مرد به راه افتادیم و اون توضیح داد: اقامتگاه جاده ابریشم 7 باب اتاق داره که معماری آنها به سبک قدیمی و سنتی است. داخل اقامتگاه جاده ابریشم مکان هایی مثل عکاس خانه، کبوتر خانه، تنور، مهمان خانه، حوض خانه، لمکده، موزه مردم شناسی، کارگاه گلاب گیری و حوض هشت ضلعی وجود داره.

من و هاله  اول تصمیم گرفتیم که یه اتاق بگیریم، مرد راهنما ما رو به سمت اتاقکی برد که با گلیم فرش شده بود جالب بود تختی وجود نداشت و البته رختخواب شامل تشک، پتو و بالشت کنار دیوار منظم چیده شده بود. تو اتاق خبری از تلویزون و تلفن نبود و دستشویی وحمام بیرون تعبیه شده بود. طاقچه اتاقک با گلدون های سفالی و گل های زیبا تزئیین شده بود.

کوله هامون رو گذاشتیم و به سمت حوض هشت ضلعی رفتیم. حوض هشت ضلعی وسط عمارت صفای عجیبی داشت. داخل حوض ماهی های قرمز کوچولو رقص کنان شنا می کردن.

کمی که نشستیم صدای قارو قور شکمم بلند شد هاله لبخندی زد و برای سفارش صبحانه به سمت آشپزخانه سنتی رفت و سفارش صبحانه داد.

داخل اتاقک شدیم پاهامون رو دراز کردیم و به پشتی تکیه دادیم هوای اتاقک خنکای مطبوعی داشت. بعد از مدتی کوتاه در اتاقک زده شد و هاله در را باز کرد. سینی مسی بزرگی جلوی در گذاشته شده بود که در اون نان داغ محلی همراه با تخم مرغ رسمی و پنیر، کره و عسل گذاشته شده بود و قوری گل قرمز همراه با دو استکان کمر باریک خودنمایی می کرد.

از دیدن اون همه سادگی و زیبایی به وجد اومدیم و با ولع شروع به خوردن صبحانه کردیم. از عطر نان داغ سرمست شدیم و با بوی چای هل دار به بچگی رفتیم! اینقدر احساس راحتی داشتم که می خواستم لحظات به کندی بگذره

بعد از خوردن صبحانه به موزه مردم شناسی و کارگاه گلاب گیری سر زدیم. مسئول اونجا اجازه داد برای گرفتن گلاب از گل های محمدی شانس مون روامتحان کنیم. بوی گل محمدی تمام کارگاه رو پرکرده بود. حس خوبی داشت دست زدن به اون همه برگ گل تازه و خوشبو

بعد از اون به سمت تنور خونه رفتیم و ازنزدیک شاهد نون درست کردن خانومای روستایی شدیم. اقامتگاه انگار برای ما حکم همون خونه ی صمیمی مادربزرگ رو داشت. همون قدر پر آرامش همونقدر ساده و صمیمی، موقع صرف ناهار باانواع غذا های بومی و محلی منطقه نظیر تاس کباب، دمی بلغور شیر، جو پره، اشکنه کشک زرد، قروت، معجون کدو، دلمه محلی، حلیم مخصوص نیشابوری و کشک بادمجان آشنا شدیم. قیمت غذاها بسیار مناسب بود و حقیقتا انتخاب سخت بود. تصمیم گرفتیم دو تا غذای مختلف بگیریم و از هرکدوم امتحان کنیم.

بعد از صرف ناهار در لمکده  برای استراحت وارد اتاقک شدیم. تشک ها رو که حسابی سرد بودن پهن کردیم و به خواب رفتیم! خوابی عمیق و پر از آرامش همراه با شنیدن صدای پرندگان! حسی وصف نا پذیراز تلاقی آرامش و صدای زیبای پرندگان ما رو به خوابی آرام دعوت می کرد بعد از خواب عصرگاهی به قسمت عکاسخونه ی عمارت رفتیم و چند عکس به یادگار با لباس های محلی گرفتیم.

شب موقع برگشت با کلی خاطرات خوب به خونه برگشتم. کلی تو راه از هاله برای اون روز زیبا و اون مکان دلچسب تشکر کردم. اون شب با حال خوب و خوش بچگی به خواب رفتم تا فردا یک روز کاری پرنشاط رو شروع کنم.

نویسنده: فتاحی معصوم